تبليغاتX
قنجوهای اشمن


قنجوهای اشمن

وبلاگ تو را میخواند(که بخونی و نظر بدی)

اگر نميتواني بلوطي بر فراز صخره اي باشي
بوته اي در دامنه ي كوهي باش
ولي بهترين وته اي باش كه در كنار راه ميرويد
اگر نميتواني درخت باشي بوته باش
و چشم انداز كنار شاهراهي را شادمانه تر كن
اگر نميتواني نهنگ باشي فقط يك ماهي كوچك باش
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه
همه ي مارا كه ناخدا نميكنند؛ملوان هم ميتوان بود
در اين دنيا براي همه ي ما كاري است
كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر
آنچه وظيفه ي ماست؛چندان دور از دسترس نيست
اگر نميتواني شاهراه باشي كوره راه باش
اگر نميتواني خورشيد باشي ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات را نميگيرند
در آنچه هستي بهترينش باش
نوشته شده در 88/06/16ساعت 21:27 توسط غزل بانو| |

موفقيت تنها يك چيز است؛زندگي را به دلخواه خود بگذرانيد


آنگاه كه غرور كسي را له ميكني؛آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران ميكني؛آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش ميكني؛آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري؛ميخواهم بدانم دستانت را به سوي كدام آسمان دراز ميكني تا براي خوشبختي خودت دعا كني

حاصل عشق مترسك به كلاغ نابودي مزرعه است


گاه آنقدر نگران رسيدنيم كه يادمان ميرود حركت كنيم


ژان پل سارتر:از همه اندوهگين تر كسي است كه از همه بيشتر ميخندد


عشق فراموش كردن نيست؛بخشيدن است؛ديدن نيست؛درك كردن است؛جا زدن و كنار كشيدن نيست؛احساس كردن است؛صبر كردن و ادامه دادن است؛حتي تنها


سه وقت دعا برآورده ميشه:وقت اذان؛وقتي كه بارون ميباره؛وقتي كه دلي ميشكنه


براي اداره كردن خودت از سرت كمك بگير و براي اداره كردن ديگران از قلبت


زندگي هنر بافتن پارچه ي زيبايي است؛زندگي دوختن شاديهاست و به تن كردن پيراهن گلدار اميد


هيچ آتشي مثل نگاه سرد؛دوستي را نميسوزاند


10درصد زندگي اتفاقاتي است كه ميافتد و 90درصر بقيه؛عكس العمل هايي هستند كه ما به آن 10درصد اتفاقات رخ داده نشان ميدهيم


من نه عاشقم و نه محتاج نگاهي كه بلغزد بر من؛من خودم هستم و يك حس غريب كه به صد ناز و هوس مي ارزد


مهم نيست قفل ها دست كيه مهم اينه كه كليد دست خداست


تبسم عشق گوشه اي از نگاه خداست؛به نگاه او ميسپارمت


سوت آخر بازي رو كه زدن گريه ام گرفت اما يه مرتبه خنديدم آره من زندگيمو باختم اما زندگي ناجوونمردونه كه بردن نداره

نوشته شده در 88/06/16ساعت 21:16 توسط غزل بانو| |

 

دختر : هههههههههههههههههه

ملت : چه معنی داره دختر اینقد بلند خنده کنه؟

دختر: چی جوری بخندم؟؟

ملت: لبخند ملیح ! دندونات دیده نشن یه وقت .!!

دختر: می خوام تو خیابوون که راه میرم دستامو بزارم تو جیبم!!

ملت : که چی بشه؟؟ مردم میگن دختره قاطی کرده

دختر: می خوام با دوستام جم شیم بریم سینما !

ملت: چندتا دختر تنهایی ؟؟؟ که چی؟؟ چه معنی داره ؟؟

دختر: تو این گرما پختم با مانتو و شال یا رووووووووسری!!

ملت : این نشانه ی پاکدامنیه !

دختر: آخه کجای دنیا آدم با دو تا مو ناپاک شده ؟؟؟؟؟

ملت : این استارتشه !!

دختر: می خوام وختی کسی بهم متلک گف با لگد بزنم تو شیکمش !

ملت : چه بی شخصیت !! زشته ها !! مردم میگن دختره وحشیه !!!!!!!!!!

دختر: چه طور کسی که متلک میگه آدمه ؟؟

ملت : اون اقتضای سنشه !!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دختر: می خوام شبا برم تو خیابون قدم بزنم

ملت : نععععع !! زشته .. که چی؟؟؟؟

دختر: دلم می گیره خو ترکیدممممم تو خونه

ملت : برو تو اتاقت اصلا

دختر : نمی خو.ام کفشه شوووونصد سانت بپوووووووشم

ملت: وا !!! کتونی بپوشی مردم چی میگن؟

دختر: می خوام برمممممممم بمیرممممممم

ملت : وا  ! زشته ها نمیریاااااا .. مردم چی میگن؟؟؟

نوشته شده در 88/06/11ساعت 13:6 توسط غزل بانو| |

1- بدبخت حسين دلت بسوزه همون دختري که به تو پا نميداد من رفتم شمارشو گرفتم

2- واي پسر ! اين دختره دانشجو که توي کلاس ماست رو ديدين عجب هيکلي داره !

3- من بدجوري عاشقش شدم . اگه اين خوشکله با من دوست بشه من همه ي دوست دخترهام رو کنار ميگذارم .

4- ...ها ! حوصله مون سر رفت ! دو تا ...شعر بگين تا بخنديم !

5- يک سي دي توپسي گيرم اومده که خيي باحاله . جديدترين شوي جني فر لوپر و شکيراست .

6- بچه ها اين دختره رو ديدين که مانتو صورتي ميپوشه و يه عينک آفتابي هم ميزنه . وقتي هم که توي دانشگاه را ميره هيچکي رو تحويل نميگيره . بايد حالشو بگيريم ....

7- ما اينيم ديگه بالاخره شماره رو داديم به دختره...

8- بچه ها من ميخونم شماها دست بزنيد ... توي کوچمون دختره قد بلنده ...

9- بر و بچ جاتون خالي امروز رفتيم کافي نت يه رومي رو به گند کشيديم

10-ديشب جاتون خالي.مامانم اينا نبودن يه غذاي توپ!!! درست کردم.فقط يه کم زيادي رو گاز موند که اونم مهم نيست.نميدونيد ته ديگ تخم مرغ چه خوشمزه هست!

نوشته شده در 88/06/07ساعت 14:18 توسط غزل بانو| |

توصیه های زیر برای پسرای ترشیده بالای 30 ساله که اصلا برای جونای زیر 25 سال توصیه نمی شه!

1. اولین دختری که به تورتون خورد ازش شماره بگیرید. البته اگه مامان جونتون این توصیه رو انجام بده ایمنیش بالاتره و بهتر جواب می ده (ولی چون در این کار استعداد ندارید بهتره دور اینکار را خط ِ قرمز بکشید)

2. اگه خواستید دختری را زیر نظر بگیرید (که بیخود کردی- مگه خودت خواهر، مادر نداری) باید زیر چشمی طوری که متوجه شما نشه زیر نظرش بگیری ...
نکته1: چون در این کار هم مثل مورد ِ (1)  استعداد ندارید ، بهتره عینک بزنید، اون هم از نوع دودی!
نکته2: یادت باشه نگاه دوم و سوم و... به نامحرم مشکل شرعی و عرفی و .. داره ها

3. اگه دختری را دیدید که تنها نشسته سَرِ صحبت را باهاش باز کنیدو به مورد ِ (1) مراجعه کنید
نکته: قبلش دورو بر تان را یه نگاهی بندازید چون ممکنه یه دفعه ای یه دست از عقب اون گردن ِ نسبتاَ نحیفتان را بچلاند.

4. به هر دختری که رسیدید سلام کنید و خود را بچه مثبت نشون بدید ولی مواظب بعضی لنگه کفش ها باشید.

5. اگه خواستگاری هر دختری رفتید و جواب رَد شنیدید نااُمید نشید خواستگاری یکی دیگه بروید گرچه بازم جوابِ رَد می شنوید. (پسر باید پورو باشه)

6. اگه یه دختری را خیلی دوست دارید ولی به شما محل نمی ده، با یه دختره دیگه بیرون برید طوری که اون شما را ببینه. البته اگه دختری وجود داره که حاضره با شما بیرون بیاد بهتره حتما، زود تند سریع به او پیشنهاد ازدواج بدید که از دستتون نره!

نکته: که در این صورت نه تنها به شما دیگه محل نمی ده، ۲تا لنگه کفش هم نثارتان می کنه.

7. تا می توانید سن ازدواج را ببرید بالا چون دخترها، دختر ِنارنج و ترنج اند که از آفتاب و سایه می رنجند.اگرچه ریسکش خیلی بالا است, ممکن دیگه کسی بهتون دختر نده، چون ترشی هم تاریخ اِنقضا داره,تا یه حدی می توان تحملش کرد.

نکته:در صورت موفّق نشدن در این مورد یه ظرف حتماً آماده کنید، البته تنگ باشه بهتره. حتماً میپرسی برای چی؟ خوب دیگه، برای ترشی. (آدم که اینقد خرفت نمیشه)
نوشته شده در 88/06/07ساعت 14:15 توسط غزل بانو| |

يک خانم براي طرح مشکلش به کليسا رفت .
او با کشيش ملاقات کرد و برايش گفت: من دو طوطي ماده دارم که
فوق العاده زيبا هستند. اما متاسفانه فقط يک جمله بلدند که بگويندما دو تا فاحشه هستيم. مياي با هم خوش بگذرونيم؟». اين موضوع
براي من واقعا دردسر شده و آبروي من را به خطرا انداخته. از شما
کمک ميخواهم. من را راهنمايي کنيد که چگونه آنها را اصلاح کنم؟

کشيش که از حرفهاي خانم خيلي جا خورده بود گفت: اين واقعاً جاي
تاسف دارد که طوطي هاي شما چنين عبارتي را بلدند... من يک جفت
طوطي نر در کليسا دارم . آنها خيلي خوب حرف ميزنند و اغلب اوقات
دعا ميخوانند. به شما توصيه ميکنم طوطيهايتان را مدتي به من
بسپاريد. شايد در مجاورت طوطي هاي من آنها به جاي آن عبارت
وحشتناک ياد بگيرند کمي دعا بخوانند .

خانم که از اين پيشنهاد خيلي خوشحال شده بود با کمال ميل پذيرفت.
فرداي آن روز خانم با قفس طوطي هاي خود به کليسا رفت و به اطاق
پشتي نزد کشيش رفت. کشيش در قفس طوطي هايش را باز کرد و
خانم طوطي هاي ماده را داخل قفس کشيش انداخت .
يکي از طوطي هاي ماده گفت: ما دو تا فاحشه هستيم. مياي با هم
خوش بگذرونيم؟

طوطي هاي نر نگاهي به همديگر انداختند. سپس يکي به ديگري گفت:
اون کتاب دعا رو بذار کنار. دعاهامون مستجاب شد!!
نوشته شده در 88/06/07ساعت 14:7 توسط غزل بانو| |

فروش ویژه سریال امپراطور گازها(جومونگ ۴)
در ۱۸ دی وی دی فقط ۱۸۰۰۰ تومان ارسال به تمام نقاط جهان با پست پستاز هزینه ارسال ۵۵۰۰ تومان می باشد
ارسال در افغانستان رایگان است
نام فارسی : امپراطور گازها ، جومانگ چهار ، جومونگ ۴
کشور : کره پاستوریزه سال : ۲۰۰۹
ژانر: رزمی کمدی/ترسناک/تهوه آور/مستند/حیات وحش/دوربین مخفی
۱۲۵ قسمت کامل هر قسمت ۲:۳۰ و کیفیت فوق العاده بالا + موسیقی سریال
زیرنویس : فارسی / هندی / عربی / ترکی / افغانی
فرمت : قابل پخش بر روی رادیو مایکروفر پلی استیشن سگا و آتاری با کیفیت عالی و
دوبله فارسی / هندی / عربی / ترکی / افغانی
شرح خلاصه سریال امپراطور گازها: امپراطوری گازها شرح حال پسر ساسو نویره جومونگ می باشد… بله سریال امپراطور گازها سرگذشت سه نسل بعدی جومونگ یعنی نویره جومونگ بزرگه ، در این داستان نویره جومونگ که نقش آن را خود جومونگ بازی میکند از ارث پدری خود که از پدر بزرگ پدرش به او رسیده یک کوه نمک را در کره خریداری میکند و در آن مشغول به کشف و استخراج نمک میشود او مردی قوی زیبا دانشمند حکیم علیم دانا متفکر فرزانه و نخبه است که خاصیت ضد ضربه دارد و هیچوقت نمیمیرد هرچند بعضی اوقات اوضاع بر وقف مرادش نیست اما هیچوقت شکست نمی خورد و همیشه برنده میدان است داستان کلی سریال : نویره جومونگ با تلاش های زیادی که انجام میدهد موفق به غنی سازی نمک در کره میشود اما در این راه مشکلات زیادی بر سر راه او قرار میگیرد زیرا تا آن زمان این فناوری فقط در دست عده محدودی از کشورهای غربی بوده و آنها با اینکه یک کشور شرقی آن هم کره صاحب این فن آوری شود به شدت مخالف بودند نویره جومونک پس از گذر از مشکلات فراوان و نبرد با زورگویی های غرب و علارقم تحریم هایی که برای او در نظر گرفتند نمک ید دار تولید میکند البته این ماجراها چند سال طول میکشد و نویره جومونگ در طی این سالها چندبار عاشق چند نفر میشود چندبار هم به زندان میفتد و چندبار هم از بویو اخراج میشود اما از آنجا که همیشه حق با اوست و او همیشه موفق میشود از سد همه مشکلات بگذرد همه این مساوئل را پشت سر میگذارد و در نهایت با نویره یانگوم وصلت میکند نویره یانگوم هم نیز داستانهایی دارد که ما آن را موازات با داستان اصلی مشاهده میکنیم او آشپز بی نظیر و دکتر داروهای گیاهی و جراح فوق تخصص مغز و اعصاب و قلب و عروق است که در کنار این تخصص ها چند مدرک معتبر از چنر دانشگاه معتبر را نیز اخذ کرده او نیز همچون نویره جومونگ همیشه در سختی و تنگناه قرار میگیرد اما همیشه بخوبی از پس مشکلات بر می آید و همیشه تا مرز فلاکت و شکست میرود اما در نهایت پیروز و سربلند میشود شامل ۱۸ دی وی دی
قابل پخش بر رویری رادیو،مایکروفر ،پلی استیشن ،سگا و آتاری با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی / هندی / عربی / ترکی / افغانی
بازیگران اصلی: سونگ ایل گوک در نقش شاهزاده بونگ سونگ چوئه جونگ وُن در نقش یانوگوم باک گون هیونگ در نقش ریس آژانس غنی سازی نمک جونگ جین یونگ در نقش ریس غربی ها
نوشته شده در 88/06/07ساعت 14:3 توسط غزل بانو| |

يك دختر در حمام
ساعت ? بعد از ظهر
1ـ لباساشو رو درمياره? رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره
2ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه? جلوي آيينه مي ايسته? شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو? ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش
3ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت?مو? بدن? كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان
4ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده? پرپشت كننده? براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده
5ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره



6ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ?? ميشماره
7ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه
8ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي. آي
9ـ موهاش رو حسابي مي چلونه? حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده? احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته
10ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده
11ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت
12ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه
13- چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه
14ـ 90 دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه

يك پسر در حمام
1ـ همون طور كه رو تخت نشسته ? لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق
2ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم
3ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ? فيگور راست? نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره? (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه
4ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز? آبي? بنفش
5ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره
6ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون
7ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره
8ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا
9ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده? آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش
1۰ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه
1۱ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق
1۲ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ? دقيقه اي لباس مي پوشه
نوشته شده در 88/06/07ساعت 13:58 توسط غزل بانو| |

یک نمونه زیاده روی که در مصرف را اخیرا آقای وزیر نیرو به آن اشاره کرده است که آدم شاخ در می آورد.هر چند که به روی مبارک هم نیاورد.بنا به گفته ایشان ایرانی ها(یعنی ماها!!) 3 برابر متوسط جهانی آب شرب مصرف می کنیم.طبق این آمار و ارقام آبدار در برخی از شهرهای بزرگ سرانه مصرف هر نفر 350 لیتر در روز است.این در حالی است که افراد قلمی مثل من روزانه 2 لیوان آب خالی هم به روز می خوریم و واقعا بعضی ها باید نشتی داشته باشند که اینقدر آب مصرف می کنند.

پیشنهاد آبکی :

:1-اینقدر نگوییم آب نطلبیده مراد است.نخیر باید تشنه و طالب باشیم آنگاه به سراغ آب بریم مفت که نیست پایش پول و یارانه هدر می رود.2

2-شایعاتی از قبیل دوست را زیر باران باید دید از بیخ کذب و محض خاطر آدم های احساسی است.در زیر آفتاب هم می شود دوستان مورد نظر را زیارت کرد.3

3-اصطلاحاتی مثل "آب از دستش نمی چکد" همیشه بد نیست.آب الکی از دستش بچکه که چی بشه؟

4-سازمان آب باید این عبارت خوش آهنگ "آب را گل یا ول نکنیم" را بر سردر مراکز مختلف نصب العین کند تا بعضی ها سر شیلنگشان را از صبح تا شب نگذارند تو استخر تا زیر آبی برند.
نوشته شده در 88/06/07ساعت 13:56 توسط غزل بانو| |

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که خيلي خوشگل بود .سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند
نوشته شده در 88/06/07ساعت 13:48 توسط غزل بانو| |

هموطن-طبيعتا'' 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود.پس 96 روز باقي ميماند.
اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري نداردچرا كه سال فقط 365 روز است.در حالي كه
:1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط براي استراحت است به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند
.2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق براي يك فرد نرمال مشكل است.بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.
3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است كه جمعا'' 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.
4) اما سلامتي جسم و روح روزانه1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا'' 15 روز ميشود.پس 126 در روز باقي ميماند
.5) طبيعتا'' 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود. پس 96 روز باقي ميماند
.6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفني لازم است. چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.اين خود 15 روز است.پس 81 روز باقي ميماند.
7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند
.8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقي ميماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد.پس 6 روز باقي ميماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بيماري طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است.
11) سينما رفتن و ساير امور شخصي هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.
12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!
نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتوانداميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد
نوشته شده در 88/06/03ساعت 22:25 توسط غزل بانو| |

آمریکا => یوزارسیف درخواست بانوذلیخا رو می قبولید و همه چیز به خوبی خلاص میشد...
کره => آخناتون دو تا شاهزاده داشت که باهم سر یه دختر دعواشون میشد که تاجره و بعدشم همدیگرو میکشتن و آخر سر هم یوزارسیف دختره رو میگرفت!
هند => یوزارسیف تازه یه جایی که عاشق شده بود، یادش می افتاد که یه پدری داره و در پی پدرش هم متوجه میشه که پدرش از مادر او یه بچه ی دیگه هم داشته! وقتی میره برادرشو پیدا کنه میاد میبینه که در عشق شکست خورده و یکی دیگه دختره رو گرفته!روسیه =>
در حین فیلم یوزارسیف به انرژی هسته ای دست پیدا میکنه و در رقابت با کاهنان معبد آمون سعی میکنن که یک انسان به فضا بفرستند ویوسف موفق میشه با اختلاف 10 دقیقه یه مرد به ماه بفرسته...
مکزیک => یوزارسیف و آنخمائو (کاهن معبد) وای میسن رو برو هم و آخناتن گیتار میزنه و اون دو تا دوئل میکنن و کاهنان معبد هم وای میسن تماشا... سر ساعت آنخمائو کشته میشه!
اسپانیا => در حین فیلم 100 زوج عاشق با همدیگه ازدواج میکنن و در این حین کاهنان و یوزارسیف فامیل میشن و همه چیز به خوبی و خوشی خلاص میشه...
انگلیس => کاهنان شبانه بوسیله ی تونل گندم ها رو کش میرن و قهطی 3 سال زودتر شروع میشه و یوزارسیف از گشنگی میمیره و بعدشم کاهنان گاو پرست میشن...
فرانسه => همینو بدونید که همه چیز اونطوری که نمیخواهید تموم میشه...
نوشته شده در 88/06/03ساعت 22:16 توسط غزل بانو| |

۸ صبح: تو رخت خواب…..
۹ صبح: یکم وول میخوره یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب اومده زحمت در آوردنشم نکشیده….
۱۰ صبح: مامان در و باز میکنه میبینه پسرش خوابه(الهی مادر فدات شه بچه ام تا صبح خونه دوستش کارای پایان نامه اش رو میدیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه!)
۱۱ صبح: از جا میپره سمت دستشویی………….(اگه نه که باز خوابه)
۱۲ صبح یا ظهر: موبایلشو میبینه ۹۹ تا میس کال ۱۹۹ تا اس ام اس سرش گیج میره سونیا - رزا- سارا-بهناز -نازی-ژیلا- الناز- بیتا و………اقدس و شوکت هم آخریاشن اوه باز زنگ میخوره؟ سایلنت بهترین راه حله!


میشه یه ساعت دیگه هم خوابید!
۱ ظهر: مامان اومد دم در باز خوابه؟ پسر گلم بابک جان بیدار شو مادر لنگه ظهر پاشو ضعف می کنیا! خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره ….بابک جاااااان عللللللللللللی (پتو رو میکشه)….ا…مامان!! بزار بخوابم پاشو دیگه پرتش میکنه
۲ ظهر: ماماااااااااااااان …..ناهار
۳ ظهر: مامااااان جورابام کو؟
4عصر: مامااااااااااان ….سوییچ؟؟
۵ عصر: اولین اتو…(مسافرکشی صلواتی پسرا بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن)
۶ عصر: به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم فقط از روی علاقه به خواهر انجام میده نه برای دید زنی چشم ها مثل چراغ پلیس میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم برای نظارت وحس انسان دوستی انجام میده و فقط کافیه یک پسر ۱۰ ساله بیاد بیرون از کلاس خواهر پشت کنکوریشو خفه میکنه که ..آره کلاس مختلطه تو هم این همه کلاس حتما باید بیای اینجا! حالا باشه خونه حسابتو میرسم به لیدا بگو بیاد برسونیمش دیر وقته زشته..(داداش آخه اون که خونه اش ۲ساعت با ما فاصله است….امان از این خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن نمی دونن برادر ضون بیچاره کمک و امداد…)
۷ عصر: لیدا خانم شما تشنه تون نیست آبجی؟ تو چی؟ با یه آب زرشک چطورین؟ (زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه میوفته یه ترمز شدید که لیدا جان نیازمند به دستمال کاغذی بابک آقا هم که نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم میکنه ….)با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه …
۸ غروب: دم خونه لیدا و لحظه فراق ….چه زود دیر می شود….!!!
۹ شب: آقا این خانم برسونین به این آدرس با آژانس خواهرو پیچوند…..
۱۰شب: یه مهمونی کوچیک طرفای کامرانیه حیلی خلوت فقط از دور شبیه تظاهرات میمونه…
۲شب: مادر کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت …. چقدر برای پایان نامه ات زحمت میکشی دیگه جون نمونده برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری؟ نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه (مادر: الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه بچه های مردم اسیرن برا یه درس هر شب تحقیق!!!)
نوشته شده در 88/06/03ساعت 22:12 توسط غزل بانو| |

 رئیس جمهور اعلام كرد در زمینه تلفات سوانح هوایی از هفته پیش تا حالا 90 درصد رشد داشتیم ومدارك آن هم مكتوب موجود است "طوریكه از تلفات 168 نفر در هفته گذشته به 16 نفر در این هفته رسیدیم.در ضمن در سانحه قبلی هواپیما در آسمان دچار نقص فنی شد و سقوط كرد ولی به همت همه افراد زحمكتش دولت دهم اینبار هواپیما روی باند دچار سانحه شد كه این خود نشان از پیشرفت غیر قابل انكار صنعت هواپیمایی كشور دارد.قول میدهیم در سانحه بعدی هواپیما سر جای خودآتش بگیرد
نوشته شده در 88/06/03ساعت 22:8 توسط غزل بانو| |

www.cloobmusic.com عکسهای خنده دار و جالب
نوشته شده در 88/06/03ساعت 21:57 توسط غزل بانو| |

طول میکشه تا معلوم بشه

نوشته شده در 88/06/03ساعت 21:47 توسط غزل بانو| |

طنز
نوشته شده در 88/06/01ساعت 22:54 توسط غزل بانو| |

طنز
ادامه مطلب
نوشته شده در 88/06/01ساعت 22:51 توسط غزل بانو| |

يك گدا ديدم شبي در سرسبيل
                                  طفلكي رنج و مشقت ميكشيد
از براي اخذ پول از اين وآن 
                                  واقعا بدجور زحمت ميكشيد
جامه و شلوار و كفشش مندرس
                                  دست خود را باند پيچي كرده بود
لا به لاي جيب بدبويش شپش
                                  موي را بدجور قيچي كرده بود
لنگ ميزد ناله ميفرمود كه
                                  لشكري كور و كچل در خانه اند
نانخوران گشنه ام چون كفتران
                                  چشم در راه پدر در لانه اند
آخر شب چون كه فارغ شد ز كار
                                  گفت با همكار خود با سوزوآه
دردل دارم هزاران مثنوي
                                  گر كه آن را نشنوي گويم به چاه
همسرم لامصب عين بولدوزر
                                  ميكند تخريب اموال مرا
بابت جراحي پوز و لبش
                                  بد گرفته تازگي حال مرا
يك پسر دارم كه رفته ونكوور
                                  تا بگيرد دكتراي اقتصاد
حتم دارم تا بگيرد مدركش
                                  ميدهد دار و ندارم را به باد
دختري دارم مقيم انگليس
                                  زير خرجش واقعا زاييده ام
تا شود خانم براي خود كسي
                                  جد خود را پيش چشمم ديده ام
پنت هاوسي هم خريدم در دبي
                                  جاي آن نزديكي برج العرب
بابتش افسوس مقروضم شديد
                                  آمده از قسط آن جانم به لب
خانه اي دارم طرف هاي ونك
                                  آخرين قسطش اخيرا داده ام
از ونك تا انتهاي سرسبيل                       
                                  تا بيايم از نفس افتاده ام
با اضافه كار بايد اندكي
                                 اقتصاد را سر و سامان دهم
از محل ياري همشهريان
                                 مشكلات خويش را پايان دهم
ويتارايي ناگهان ترمز گرفت
                                 شوفرش درب عقب را باز كرد
چون سوارش شد گدا ويراژ داد
                                گوييا آن وقت شب پرواز كرد
مات شد''اشمن''و گفتا اين چنين
                                اي خوشا نج بدون درد و رنج
گر گدايي ننگ ميباشد ولي
                               ميدهد دست گدايان رمز گنج                                  
                                

نوشته شده در 88/06/01ساعت 22:25 توسط غزل بانو| |

نوشته شده در 88/05/29ساعت 21:45 توسط غزل بانو| |

شوخی با المپیك | www.mr-star.net


نوشته شده در 88/05/29ساعت 21:44 توسط غزل بانو| |

نوشته شده در 88/05/29ساعت 21:43 توسط غزل بانو| |


من تقریباً تو دستشویی نشسته بودم که از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت؛
سلام حالت خوبه؟
من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی
هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم؛
- حالم خیلی خیلی توپه.
بعدش اون آقاهه پرسید؛
- خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟
با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم برای همین گفتم؛
- اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم..
وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه، به هر جور
بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم؛
- منم می تونم بیام طرفت؟
آره سؤال یکمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با
حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم؛
- نه الآن یکم سرم شلوغه!!!
یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:
- ببین. من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی داخل دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب
می ده!!! ول کن هم نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!..

نوشته شده در 88/05/29ساعت 21:43 توسط غزل بانو| |

نوشته شده در 88/05/29ساعت 21:42 توسط غزل بانو| |

نوشته شده در 88/05/29ساعت 21:42 توسط غزل بانو| |

www.mr-star.net | Fun PIcture

 

نوشته شده در 88/05/29ساعت 21:41 توسط غزل بانو| |

خانواده مرغی !! | www.mr-star.net
نوشته شده در 88/05/29ساعت 21:41 توسط غزل بانو| |

نوشته شده در 88/05/29ساعت 21:38 توسط غزل بانو| |

نوشته شده در 88/05/29ساعت 21:37 توسط غزل بانو| |


نوشته شده در 88/05/29ساعت 21:30 توسط غزل بانو| |


:قالبساز: :بهاربیست: